سلام صبح قشنگیست خوب می دانم برای توست ترانه ...ترانه ...میخوانم کنار آبی بالاست سایه ی چشمت برای دیدن تو زیر نور می مانم عصای چتر مرا جز زمین نمی فهمد به جان پاک تو سوگند سخت ویرانم برای شعر همین بس بهانه ی باران برای عشق همین بس دوباره مهمانم به ابر یائسه گفتم چرا چنینی ؟ گفت : غبار آه تو دیشب نشست برجانم و گرنه گریه بهانه .... بها نمخواهد برای توست که باران شدن نمی دانم تورا به حرمت باران ببار بر من باز اگرچه لحظه به لحظه به سمت پنهانم شگفت قصه ی گنگیست راز ما باهم همیشه آتش عشق تو ماند در جانم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:30  توسط حميد
|
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادی
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 16:35